خلاصه حس خوب(6)

متن مرتبط با «باران» در سایت خلاصه حس خوب(6) نوشته شده است

باران

  • نیلوبلاگ

    xa0 باران xa0 طوفان شروع شده بود، مادر و کودک با عجله می رفتند. زیر آسمان تیره وتار، ریزش xa0باران گرم سیل آسا وغرش طوفان ،چسبیده به یگدیگر xa0در خیابانی که تا بینهایت امتداد داشت ، می رفتند . نه درختی ، نه سر پناهی که بتوان زیر آن پناه گرفت. سایه های کم رنگشانxa0 نمایان در افق دلگیرxa0 با هم متحد شدند تا در برابر نیروهای متحد سهمگین ایستادگی کنند. در میان غرش رعد آسا و صدای باد مادر صدای پسر را ش...

    ادامه مطلب