خلاصه حس خوب(6)

متن مرتبط با «بزرگ» در سایت خلاصه حس خوب(6) نوشته شده است

قلب بزرگوار

  • نیلوبلاگ

    xa0 xa0 xa0 xa0xa0 xa0 قلب بزرگوار, xa0 xa0 روزیxa0 به سر راهی رسیدم و دیدم بچه ای روستایی بچه ی دیگری را می زندxa0 که از او قویتر و بزرگتر است را می زند؛ اما کودک بزرگتر به همین بسنده می کرد که در مقابل ضربات او جا خال...

    ادامه مطلب
  • کسانی که روح بزرگ دارند

  • نیلوبلاگ

    کسانی که افکار بزرگ دارند در باره ی ایده ها بحث می کنند، آنان که افکار معمولی دارند در باره رویدادها بحث می کنندxa0 و آنها که افکار حقیر دارند در باره اشخاص بحث می کنند.xa0 النور روزولت ...

    ادامه مطلب
  • پدر بزرگ و مادر بزرگ من

  • نیلوبلاگ

    پدر بزرگ و مادر بزرگ من کسی که می تواند کار کند نسبتا ثروتمند است وقتی در خاطراتم به گذشته های خیلی دور بر می گردم، پدر بزرگ ومادر بزرگ خود را می بینم که قبل از روشن شدن هوا بلند شده اند xa0و هرکدام xa0برایxa0انجام این کار یا آن کاربه اینطرف و آنطرف می روند. این مادر بزرگ بود که به زبر دستی یک پری،xa0 نان می پخت وآشپزی می کرد، نخ می رسید، خیاطی می کرد،بافتنی می بافت، می شست و اتو می کرد. باید پذیرفت که م...

    ادامه مطلب
  • فانشون در خانه مادر بزرگ

  • نیلوبلاگ

    xa0 xa0 xa0فانشون در خانه مادر بزرگ xa0 xa0xa0 فانشون صبح زود به آنجا رفت، مثل شنل قر مزی به خانه مادربزرگش که در انتهای دهکده زندگی می کند. اما فانشون در جنگل فندق جمع نکرد ؛ او یکراست راه خودش را رفت و با گرگ هم برخورد نکرد. او از دور، روی درگاه سنگی، مادر بزرگش را دید که لبخند می زند و بازوانش را برای درآغوش گرفتن او گشوده است. فانشون از گذراندن یک روز در خانه مادر بزرگش لذت برد. اما زما ن زود می...

    ادامه مطلب