
گنج تو همان زندگی توست روزی روزگاریxa0 مرد جوان بسیار فقیری بود. او فقط چشمانی برای دیدن آسمان و افق داشت. و فقط دستانیxa0 برای چیدنxa0 که با آن می توانست چیزی برای سیر کردن خود بیابد .و فقط پاهایی برای طی کردن راهها و بالا رفتن از کوه ها داشت. در یک شب پر ستاره تابستان، روی سنگی کنار کوره راهی نشست، وقتی او داشت بر بخت بدش غصه می خورد و در رویای آینده بود، شهابی که مطمئنا راهش را گم کرده بود روی نوک ش...
ادامه مطلب