
xa0 xa0 xa0فانشون در خانه مادر بزرگ xa0 xa0xa0 فانشون صبح زود به آنجا رفت، مثل شنل قر مزی به خانه مادربزرگش که در انتهای دهکده زندگی می کند. اما فانشون در جنگل فندق جمع نکرد ؛ او یکراست راه خودش را رفت و با گرگ هم برخورد نکرد. او از دور، روی درگاه سنگی، مادر بزرگش را دید که لبخند می زند و بازوانش را برای درآغوش گرفتن او گشوده است. فانشون از گذراندن یک روز در خانه مادر بزرگش لذت برد. اما زما ن زود می...
ادامه مطلب