
گنج تو همان زندگی توست روزی روزگاریxa0 مرد جوان بسیار فقیری بود. او فقط چشمانی برای دیدن آسمان و افق داشت. و فقط دستانیxa0 برای چیدنxa0 که با آن می توانست چیزی برای سیر کردن خود بیابد .و فقط پاهایی برای طی کردن راهها و بالا رفتن از کوه ها داشت. در یک شب پر ستاره تابستان، روی سنگی کنار کوره راهی نشست، وقتی او داشت بر بخت بدش غصه می خورد و در رویای آینده بود، شهابی که مطمئنا راهش را گم کرده بود روی نوک ش...
ادامه مطلب
حکایت جواهر سازی را تعریف می کنم که به بازار تجاری رفت تا زیباترین جواهر دنیا را بدست آورد. بزرگترین جواهر سازان دنیا آنجا حضور داشتند ونیز بزرگترین دزدان زیرا xa0آنها هم همچون جواهر سازان این سنگهای قیمتی را گرامی می داشتند. روزی، جواهر ساز ما خاصترین،درخشان ترین و بزرگترین الماس را خرید، کمیبعد از خرید، xa0سرخوش از آنچه بدست آورده است با ترن xa0به سمت محل زندگی اش راه افتاد . در همین موقع نیز xa0دزد مع...
ادامه مطلب