خلاصه حس خوب(6)

متن مرتبط با «پنجره» در سایت خلاصه حس خوب(6) نوشته شده است

پنجره

  • نیلوبلاگ

    xa0 پنجره زوج جوانی در محله جدیدی مستقر شدند. فردای روز اسباب کشی، وقتی آنها صبحانه می خوردند ، زن متوجه همسایه اش شد که لباس را روی بند پهن می کرد، گفت : عجب لباسهای کثیفی! اون لباس شستن بلد نیست، شاید برای شستن به یک صابون جدید نیاز دارد! همسرش این صحنه را دید و حرفی نزد. این حرف هر موقع که همسایه لباسش را پهن می کرد تکرار می شد. بعد از یک ماه ، زن جوان، صبح، xa0با دیدن لباسهای همسایه که تمیز بود...

    ادامه مطلب