خلاصه حس خوب(6)

متن مرتبط با «گدایی» در سایت خلاصه حس خوب(6) نوشته شده است

کاسه گدایی

  • نیلوبلاگ

    xa0 کاسه گدایی گدایی به در اصلی امپراطوری آمد . او به افراد قصر گفت که امپراطور نمی تواند کاسه اش را پر کند. امپراطور در باغ سخن او را شنید و راهش را کوتاه کرد. به گدا نزدیک شد و گفت:" این مسخره است، من پولدارم و می توانم آن را بدون مشکل پر کنم." سپس خدمتکاری را فرستاد به دنبال جواهرات. باری به محض آنکه جواهرات را در ظرف گذاشت، تمام آن ها بلافاصله محو شدند. امپراطور جواهر دیگر همچون شمش طلا و نقره ...

    ادامه مطلب