بیداری کریستف

خرید بک لینک



پدر و مادرش خوابیده بودند. کریستف که در تختش به پشت خوابیده بود، بیدار شد. به انوار خورشید که روی سقف در پیچ و تاب بودند نگاه کرد و با صدای بلند خندید . مادرش روی او خم شد و گفت:" دیگه چت شده؟" اما او با صدای بلندتری خندید، شاید به خودش فشار می آورد که بخندد و بیشتر جلب توجه کند. ناگهان پدر خشمگین فریاد کشید:" میام الان گوشهایت را می کشم!"

مامان زود پشتش و کرد و تظاهر کرد که خواب است.

کریستف ساکت شد و سرش را زیر پتو کرد... برای چند دقیقه.





Le réveil de Christophe

Ses parents dorment. Christophe se réveille dans son petit lit, couché sur le dos. Il regard la lumière du soleil qui danse au plafond et rit tout haut. Sa mère se penche vers lui et dit : ‘’ Mais qu’est-ce que tu as donc ?’’ Alors il rit plus fort, peut-être même qu’il se force à rit parce qu’il a un public. Brusquement le père en colère crie :’’ je vais te tirer les oreilles !’’

Maman toue vite le dos et fait semblant de dormir :

Christophe se cache sous les couvertures et se tait… pendant quelques minutes.

(D’après R. Rolland)

Jean-Christophe


خلاصه حس خوب(6)...

ما را در سایت خلاصه حس خوب(6) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 112 تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 9:24

صفحه بندی