ماه غیر ممکن را درخواست نکنیم.

خرید بک لینک



ماه

غیر ممکن را درخواست نکنیم

بچه ای بسیار لوس فریاد می زد :

« من می خواهم که ماه را به من بدهند.»

مامان جونش حاضر بود همه طلای دنیا را بدهد تا او را خشنود کند.

مادربزرگش نزدیک بود نزد فروشندگان برود و بپرسد آیا ماه برای کودکان می فروشند.


پدر، که کمی عاقلتربود، از راه رسید.

پدر گفت:«همراه من بیا تا به تو ماه را بدهم.»

بدون کلامی افزونتر،

کوچولو گذاشت که او را با خود ببرد


کوهی در نزدیکی آنها بود.

پدر به او گفت:« بیا، ماه آن بالاست.»

پس از مدتی ، پسر بچه ایستاد.

« بابا، خیلی دور است ؟ ___ بله خیلی دور! » آنها راه افتادند.

کودک حرفش را ادامه داد: « بابا من خیلی خسته ام.

___ پس تو دیگر آن را نمی خواهی ؟ » سکوتی معنی دار

پاسخ پرسش بود. کودک بغض کرد

و دیگر هرگز از آن سخن نگفت.



از میان ما چه کسی تلاش کرده کار غیر ممکن کند و مانند این کوچولو دست خالی برگشته؟


LA LUNE

Ne demandons pas ce qui impossible.

« Je veux quon me donne la lune ! »

Criait un bébé fort gâté.

Sa petite maman, pour tout l’or de la terre,

Aurait voulu le satisfaire ;

La grand-mère faillit aller chez les marchands

Demander s’ils vendaient les lunes pour enfant .

Le père, qui survint, était un peu plus sage :

« Viens avec moi, dit-il, je vais te la donner. »

Sans en demande davantage,

Le petit se laissa tout de suite emmener.


Une montagne était voisine :

« viens, la lune est là-haut » , dit le père . On monta.

Au bout de quelque temps. Le marmot s’arrêta :

« Papa, c’est-il bien loin ?___ Oui, fort loin ! » On chemine.


« Je suis bien fatigué, papa, reprend l’enfant .

___ Alors, tu n’en veux plus ? » un silence éloquent

Fut la seule réponse. On revint à la brune ;

Mais à l’astre des nuits, Bébé garda rancune

Et jamais plus n’en reparla.


Qui de nous n’a tenté d’aller chercher la lune

Et n’en est revenu comme ce petit-là ?

خلاصه حس خوب(6)...

ما را در سایت خلاصه حس خوب(6) دنبال می‌کنید

برچسب: ممکن,درخواست,نکنیم, نویسنده: بازدید: 126 تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 17:07

صفحه بندی